|
خدایا ممنونم خدایا شکرت............ اون دوتا مست چشات + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 0:15 قبل از ظهر توسط دختر یخی |
خدایا کمکمون کن
خدایا شکرت + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 0:3 قبل از ظهر توسط دختر یخی |
سلام
دلگیرم در این غروب بارانی جمعه دلم گرفته ای خدا پس کی این روزای تلخ تموم میشه می خواهم بنویسم کمی با من مدارا کن ، کمی با من مدارا کن تو را از شب جدا کردم ، تو را از قصه آوردم نه از برگم ، نه از جنگل ، نه از باران ، نه از شبنم منم هم سقف دیروزی که عطر خانگی دارد کمی با من مدارا کن ، کمی با من مدارا کن اگر سختم ،اگر دشوار ،اگر سیل مصیبت وار منم هم خون و هم گریه که بغضش را به دریا داد کمی با من مدارا کن ، کمی با من مدارا کن دستانم را به دستان تو مي سپارم تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو به سان قایق سر گشته رو به گردابم چه ارزوی محالی است زیستن با تو مرا همی بگذارند یک نفس با تو به من بگو مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر هر انچه خواهی ز من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی است به مرگ پیوسته است تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و پای من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است عشق من به تو مانند رود كوهستانی است پیوسته و پایدار عشق من به تو شبیه تابش ابدی خورشید است یا مانند دریا كه هرگز نمی آساید امواج قوی و نجیبش كه از آغوش بازش پیوسته می گذرد عشق من به تو مانند درختی است كه در قلب ریشه كرده است عشقی بی قید و شرط حقیقی و ابدی و خاموش نشدنی + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 5:44 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
سلام
من اومدم نمی دونم که اینا رو می خونی یا نه ؟؟ ولی عزیزترینم درکم کن و کمکم کن خودتم می دونی که بهت نیاز دارم کمکم کن به ارامش برسم............. یه داستان جالب تو یکی از وبلاگا خوندم که میخوام بزارم اینجا اگه کسی خواست وبلاگمو لینک کنه با عنوان خاکسترم نکن شبنم این یک داستان واقعی است اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی. اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم! خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه . اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ... درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ... دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی." تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!" + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 0:21 قبل از ظهر توسط دختر یخی |
شدیدا ناراحتم
سرم داره می ترکه + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 8:3 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 10:26 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
زندگی زیباست
خوشبختی در همین لحظه هاست پس قدرشو بدونیم اغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن منو از این دلخوشیام ارامشم جدا نکن خدایا قربونت برم چندتا عکس خوشکل عاشقانه براتون می زارم شاد باشید فعلا عکسهای زیبای عاشقانه + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 6:33 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
سلام
واقعا خسته شدم دلو دماغ اپ کردن هم ندارم واقعا اعصابم خرده ضربه ات کاري بود..... دل من سخت شکست .... "چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نيست ... اين شکستن بي صدا بود هر صدايي که صدا نيست...." هميشه بهم ميگفتن مواظب باش سرت به سنگ نخوره ... فکر ميکردم اگه سر به سنگ بخوره خون مياد... زخمشو بخيه ميکنن ... چند مدت بعد خوب ميشه .. اونروز از خواب که بيدار شدم شوق تو رو داشتم ...به سمتت دويدم ...در انتظار يه آغوش گرم بودم مثل هميشه ... رسيدم بهت ... کشيدي کنار .. پام پشت پات گير کرد ... خوردم زمين ... سرم خورد به سنگ... تو به من پشت پا زدي .... ساده ... رفتم جلوي آينه .. سرم نشکسته بود .. خون نمي اومد..اما احساس کردم حالم بده ... خونريزي داخلي بود ... بردنم بيمارستان ...بستري شدم .. دکتر نگاهي بهم کرد و گفت :چند سالته ؟ -(راستي من چند سالم بود؟؟ ) نميدونم دست گذاشت رو قلبم .... -شکسته ...خونريزي کرده .. حال دلت خرابه ... مراقبش نبودي ... پيش کي جاش گذاشته بودي؟ بغض کردم ... مات و مبهوت نگاش کردم .. - نميدونم .... چرا ميدونم دکتر آهي کشيد و ادامه داد - خودتو يادت هست؟ سرمو بالا آوردم ... تو چشاش زل زدم ... - من خودمم .... همون آدم ... من بردم ... من عشقمو ثابت کردم ...من هنوزم عا... (گريه امونم نداد ) - هيچي نگو ... دلت داد ميزنه ... دلت خيلي حرف داره ... اما خدا بهت رحم کرد - خدا؟؟؟؟ خدا مال هر دومون بود .... خدا خودش گفت که ... خدا منو يادش رفت ... -زخم دلت درمون نداره ...زمان ميخواد .. اما خيلي طول ميکشه ..فقط يه مرهمه اونم صبوري و توکل به همون که تو رو يادش رفته ...خاطراتتو مرور نکن داغون ميشي ... گوش کن . بيرون داره بارون مياد ...پاشو زير بارون راه برو ... سبک ميشي ... دکتر رفت و منو با يه بغض خيس تنها گذاشت ... دکتر خبر نداشت بي تو نميشه راه رفت ... دکتر نميدونست تمام کوچه ها و خيابونا خاطرست... دکتر خبر نداشت هوا بوي تو رو ميده ... دکتر نميدونست بي تو نميشه نفس کشيد ... دکتر نفهميد بارون هم خاطرست ... زير همين بارون منتظرت بودم ... دکتر خبر نداشت من اصلا دلي نداشتم .. دکتر ندونست من دلمو جا گذاشته بودم ... دکتر فقط يه دکتر بود .... ديدي دلم شکست! ديدي چيني اصل قلب خويش سپردم به دستهاي خواهشت ديدي بي حواس! پايت به سنگ خورد،افتاد بر زمين...شکست ديدي چه بي صدا دلم شکست! ديدي حديث عشق و جنونت فسانه بود ديدي عاشقانه هايت فقط يک ترانه بود ديدي عشق پاک من برايت بهانه بود و کلام نگاهم برايت چه بيگانه بود خاليِ دستانت را به من بسپار ، تا عاشقانه نواختن را به انگشتان هميشه زخمي ات بياموزم ؛ تا به آنها بياموزم چگونه طرحي از عشق بزنند . دستانت ، اگر زبرند و خشن ، اگر پينه بسته و مرگ پذير ، اگر آشنا با فقر ، اگر پركينه از خيانت .. اگر ... و اگر ...... نترس ، به من بسپارشان تا به آنها بياموزم كه چگونه محبت را بر حرير سبز احساس گلدوزي كنند . دستانت را ، دستان تنها و پر مهرت را بسپار به من ؛ گيتار دلت نوازنده مي خواهد - اين را خيلي وقت است كه مي دانم .. كه مي داني . پس دستان كوچكت را به من بسپار تا به آنها ياد بدهم چگونه بر تن فقر مشت بكوبند ؛ آنها را به من بسپار و مطمئن باش دستان من و دستان تو ، بر فراز بلندترين بام ، بوم خوشبختي را به زيباترين رنگ آغشته مي كنند .. به رنگ ماندگارِ عشق ديدي کوهکن! ديدي به جاي کوه غم ،تيشه ات قلب من نشانه گرفت ديدي قايق عشقم ز درياي محبت کناره گرفت کبوتر دلم هواي آشيانه گرفت آسمان غم ابر ناله گرفت ديدي ...عشقت حباب بود و در هوا شکست ديدي دلم شکست بي وفا! بيهوده مکوش دلريزه هاي مرا جمع آوري کني مرا با دروغ هاي خود باز راضي کني که از چهره ام رفع دل آزاري کني با اعتمادم بازي کني ديدي ديوار صوتي هفت شهر عشق با ناله غم شکت ديدي دلم شکست! ديدي.....نفهميدي عشق دلباختگيست براي دلبر سوختگيست با رنج و غم آميختگيست و در آخر با مرگ در آويختگيست ديدي صياد ديدي کبوتر جلد بام تو در گوشه قفس بال و پرش شکست ديدي؟.......نه نديدي باور نمي کنم چون هرگز راز دل نگفتمت با ديده غمين فقط نگريستمت شايد در سوگواري وفا گريستمت من دگر آن عاشق هميشه نيستمت باد بي صفا! ديدي کلبه چوبي اعتمادم با وزش خشک جور تو چه ناروا شکست ديدي دلم شکست؟ ديدي زمن چه ماند؟ اشکي هميشگي گلي تازه نشدني بي دلي باور نکردني ،خاطره اي دست نيافتني ديدي سنگدل! کوزه چشم من که چشمه ناب ترانه بود با سنگ دلت براي هميشه شکست ديدي دلم شکست؟ ديدي هرگز ترا نشناختم همه چيز را در نرد عشق باختم من که با تو روياهاي جواني ساختم شجاعانه بر لشگر رقيبان تاختم ديدي شاه بيت غزلهاي ناب من شعر من پس از تو چه سرد شد دشت سبز عشق چه زرد شد سراسر دنيا حديث درد شد کودک روحم در آسياب غم مرد شد ديدي همبازي کودکي در بازي قشنگ مهر آخر تو جر زدي بردي و جايزه ات يک عشق تازه بود حال ببين در من .... بهار غروب کرده را پاييز رسوب کرده را زمستان خانه خريده را تابستان مستانه رميده را بيا .....دلريزه هاي ياقوت گونه ام را بده نمي تواني مثل قوري قديمي مادربزرگ بندي بر آن زني ترسم که تيزي لبه هايش دست نامهربان ترا چون خود زخمي کند اي عشق حقيقي در ما طلوع کن بگذار تا قلب پاک ما با نيشتر غم تو بسوزد و بسازد و با جرعه هاي مي ات مست کند مست مست و چون قطره اي ما را به اقيانوس تو برساند ديگردلم شكست ديگردلم شكست ديگردلم شكست ديگرنگاههاي سردت رابه من ندوز.ديگردل نازكم رازيرپا لگد نكن. ديگرمراصدانكن ديگر دلم شكست ديگرصداي من صداي گريه نيست . ديگرتوراصدا نخواهم كرد. ديگربه تواميد نخواهم بست ديگردلم شكست...! + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 8:47 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
وای خسته اممممم + نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 1:20 قبل از ظهر توسط دختر یخی |
خدايا با من قهري ...!!! بخوانم! بگو سرم ميپرد! بگو يا الله... بيرون بياورم! حساب ميکنيم..... بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است... توست... برمـيگرداند. + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 5:35 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
سلام
اومدن فصل زیبای پاییز رو تبریک میگم پاییزززززززز دلم گرفته تو خونه خودم احساس غربت می کنم اخه خدا تا کیییییییی خدایا کمکم کن خدایا من عدالتتو باور دارم پس کمکم کن میدونم روزی میاد که پشیمون بشن ادمای نامرد ولی خدا کاش زود باشه خدایا من دیشب تا صبح گریه کردم صبخ چشام قرمزو پف کرده بود اخه خدا تا کی خداجونممممممممممم من از این بیشتر تحقیر نکن از همه بدم اومدههههه + نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 11:35 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 2:33 قبل از ظهر توسط دختر یخی |
دلم گرفته ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااا
دلم گرفته
خسته شدممممممممممممم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 5:1 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 11:52 بعد از ظهر توسط دختر یخی |
سلام
دوستای وبلاگی من این روزا بدجور اعصابم داغونه اومدم خونه ولی خیلی دپرسم اه يارب نظر تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است خدایا کمکم کن این روزا دلم گرفته از همه چی از همه از خودم خدایا مثه همیشه کمکم کن تو امدی در اوج غمها صدات کردم انجا بودی بدونه معنای عمر چیست وقتی ندانم اسراری از غیب خواهم رضای تو جانم فدای تو دلم می خواد که باشم با تو خسته ام از دنیا از این دورنگی ها فقط میخوام که بباشم باتو خدایا کمکم کن خدایا منو ببخش + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 1:42 قبل از ظهر توسط دختر یخی |
|
| |||||